از اواسط شهریور طرحم شروع میشه و باید برگردم به محیط دانشگاه،البته اینبار بعنوان استادیار. وقتی به برگشتن به سر کار فکر می کنم دلم میگیره. وقتی به خونه نشینی فکر می کنم دلم میگیره. وقتی به این روزهایی که اینقدر تند تند پرواز میکنن فکر میکنم دلم میگیره. اواخر پاییز، وقتی کیان یه سالش بشه من تو شهری که اون موقع دودی و کثیف شده باید هر روز بچهم رو بسپرم به پرستار و راه بیفتم پی زندگی. اگه این کار رو نکنم چی میشه ؟ همین چیزی که الان شدم : یه زنی که از غم دوریِ کامپوزیت و آمالگام قاطی کرده! d: نه همون بهتر که برم سر کار…. یه روز کیان بزرگ می شه و پلیاستیشنش رو 100 در 100 به من ترجیح می
برچسب: کار,
نویسنده: میلاد طاهری
معمولن به وبلاگ خودم سر می زنم و نگاه می کنم که مردم با چه جستجوهایی به خونهی من میان. باورتون میشه یکی اومده اینجا با جستجوی کلمه «لیس» حالا اینکه هدفش از «لیس» چی بوده بماند. هر چی دیده تو وبلاگ من جذبش کرده که بیاد سر بزنه! خدا به خیر کنه. بقیهشم نمی گم چون دیگه خیلی بی ادبیه!
از خودم چه خبر؟ کتاب «زن سی ساله» انوره دو بالزاک رو خوندم. دیدم چه حیله گریها و عشوه گریها در یه زن سی ساله هست که من بی خبرم. «سی سالگی اوج زیبایی زنانه است.» الان کتاب دستم نیست که بنویسم ولی وقتی کتابش رو خوندم فهمیدم که خیلی باید مارمولک باشم! کتاب «ماشاالله خان در بارگاه هارون الرشید» رو خوندم که کرکر خند